الکس پوستری را روی دیوار دید و جلو رفت تا نگاه نزدیک‌تری بیندازد. روی پوستر عکس یک سگ گلدن‌رتریور بود با جملهٔ «گم شده‌ام، کمک کنید!» و یک شماره تلفن. الکس قلبش تند زد؛ چون دقیقاً همان سگ را دیروز در پارک کنار نیمکت‌ها دیده بود که می‌لرزید. بدون معطلی با شماره تماس گرفت. یک پیرمرد مضطرب پاسخ داد و گفت که سگش دو روز است ناپدید شده. الکس به پارک دوید، سگ را پیدا کرد و با آرامش او را نوازش داد تا نترسد. نیم ساعت بعد، پیرمرد رسید و وقتی سگش را دید، از خوشحالی گریست. او به الکس پاداش داد، اما الکس نپذیرفت و گفت که دیدن لبخند آن دو، بزرگ‌ترین پاداشش بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *